در قدم یک به عجز های خودم پی بردم . و پذیرفتم که اختیار زندگی از دستم خارج شده و به تنهایی نمیتوانم و به کمک نیاز دارم . در قدم دوم به این باور رسیدم که من به اتکاء نیروی برترم میتوانم سلامت عقل از دست رفته را بدست بیاورم در یافتم که اگر به اراده خودم اتکاء کنم . وابستگی ها و اشتباهات گذشته من را از مسیر اصلی زندگی خارج میکند تصمیمات خود محورانه از روی ترس و عجولانه از من یک انسان وابسته نگران و نا آرام ساخته بود . قدم سوم دری است که بسوی خداوند باز میشود اعتماد به راهنما و تمایل. من را آماده تصمیم گیری میکند و من شروع به تمرین سپردن میکنم . در قدم سوم احساسات متفاوتی وجود دارد . (امید) امیدوار میشوم که تنها نیستم و در زندگیم حامی و پشتیبان پیدا کرده ام . و بعد از آن (ترس)است ترس از اینکه آنطور که میخواهم به پیش نرود و بعد از آن (تواضع.)تواضع به این معناست که من باید از سر جای خداوند کنار بروم و جایگاه خودم را بشناسم . و در نقش خودم و همان بنده خدا باشم . و بعد از آن (غرور )است برای من بسیار سخت است که بعد از یک عمر خود محوری ...بگویم نمی توانم ..و نمی دانم کاری را انجام دهم ..وبعد از آن احساس (غم و پوچی)است اینکه پس من در این میان چکاره ام و نقشم چیست ؟؟و بعدش احساس .....(شادی) است خوشحال می شوم از اینکه از زیر بار سنگین مسئولیت ها که سهم من نیست و سهم خداوندست رها شوم و این مسئولیت ها را به صاحب اصلی اش باز گردانم . پس من در قدم سوم تصمیم زندگیم را می گیرم . که خداوند را به زندگیم دعوت کنم .اگر زندگیم در دستان او باشد سلامت عقلم را به من باز میگرداند.